دوباره از لب دیوار من بهار گذشت
بهار خسته و دلخون و داغدار گذشت

اگرچه سکوت کشید و از هزار فرسنگی
دوباره آمد و خالی ترین قطار گذشت

قطار عمر چه سنگین از این پل غفلت
توخواب بودی و روزی هزاربار گذشت

چه تلخ برهمه تاق ها و تاقچه ها
چه بر آینه های پر از غبار گذشت

من و بنفشه در این فصل سرد هم دردیم
که عمر کوته او هم در انتظار گذشت

اثر نیامد زتقویم کهنه پیرار
سبوی پیر شکست و خماریار گذشت

گناه من لب آلوده بود و چون انگور
تمام زندگی ام بر فراز دار گذشت

.. واز مقابل چشمان باز سربازان
بهار آمد و از سیم خاردار گذشت

نوشته شده: سه شنبه 29 اسفند 1391    | توسط: مدیر سایت    | طبقه بندی:    | نظرات()